زن گرفتم شدم اي دوست به دام زن اسير
البته دور از جون متآهل های ایران
|
زن گرفتم شدم اي دوست به دام زن اسير شاعر: ايرج ميرزا |
البته دور از جون متآهل های ایران
|
زن گرفتم شدم اي دوست به دام زن اسير شاعر: ايرج ميرزا |
صائب : اگر آن ترك شيرازي بدت آرد دل ما را /به خال هندويش بخشم سر و دست و تن و پا را /هر آن كس چيز مي بخشد ز مال خويش مي بخشد / نه چون حافظ كه مي بخشد سمرقند و بخارا را
شهريار : اگر آن ترك شيرازي بدست آرد دل ما را / به خال هندويش بخشم تمام روح و اجزا را /هر آن كس چيز مي بخشد به سان مرد مي بخشد /نه چون صائب كه مي بخشد / سر و دست و تن و پا را / به خاك گور مي بخشند / نه بر آن ترك شيرازي / كه برده جمله دلها را
حتی از چندی پیش که پس از چند ماه دیدمش به نظر میآمد وضع مناسبی نداشته باشد ولی اینقدر مغرور بود که دم بر نمیآورد. اولین آشنائیمان در حوزه هنری اواسط دهه شصت بود وقتی که شبهای شعر رونقی داشت و او هم عاشقانه با شیرینی و چای و شربت از شاعران پذیرایی میکرد و بابت این کار چندر قازی از حوزه برای گذران زندگیش میگرفت، آنوقتها هنوز هم خودش را باور نداشت که میتواند شعرهای ناب بگوید و مثل دیگران باشد اما این پیله خیلی زود شکست و از آن فریادی بیرون ریخت که تعریف تازه و ماندگاری از شیعه داشت.
مجموعهای صمیمی بودیم-خدایشان رحمت کند- استاد اوستا، خانم سپیدهکاشانی و استاد مردانی و000 در نهایت هم محمدرضا آغاسی که تازه میخواست گل کند و شکوفه بدهد. وقتی شعر شیعه را آغاز کرد هول و ولایی داشت. هر روز چند بیتی میگفت و شب باهم مرور میکردیم. بعضی وقتها هم به جهت حجم کار از ساعت 11 شب تا 2 نیمهشب در مسیر حوزه تا رو به روی سیدنصرالدین که محله کودکیش بود گپی شاعرانه میزدیم و ساعاتی هم روبه روی کوچه قدیمیشان با بچهمحلهای باصفای محله بودیم. اینها همه خاطره بود، او بیپروا سخن میگفت همچون شعرهایش که به جهت یله بودن از فریب و نیرنگ و ریا بوی دلاویز عطر محمدی میداد و همه را سرمست میکرد تا آن چنان که عاشقان نسیم به جشنواره گل و گلاب میروند و در تبخیر داغی گلها تقطیر میشوند، دل را قبله اهل عشق سازد، او روزی محمدرضای جوانی بود که برای خود در حوزه هنری بعنوان نیروی خدماتی به صورت قراردادی ارائه خدمت میکرد و همه عشقش به بودن در فضای شعر و شاعری خلاصه میشد. مرادش علی معلم بود و عشقش میرشکاک اگرچه به استادی اوستا هم ایمان داشت. هم دورههایمان احمد عزیزی، غلامحسین عمرانی، استاد فرید، کاکائی و کاکاوند و حسینی 000 و تازه رسیدهها غزوه و داکانی و 000 همه با هم جمعی دوستداشتنی را رقم میزدند تا این که آغاسی برای ارائه اولین سرودههایش به جایگاه رفت و مورد توجه قرار گرفت بعد هم با آغازی دیگر بر رسالت دینی و پیمان آرمانیش شیعه را دستمایه کار خود قرار داد. دیری نپایید بیمهریهای حوزه هنری گریبانش را درید و ناخواسته سر از پا اعتراض و فریاد از حوزه رانده شد. آن وقت بود که دیگر برای نان شب و شیرخشک کودک چند ماهه خود هم لنگ میزد. در یک اطاق 12 متری اجارهای طبقه سوم خانهای در جوادیه راهآهن، آن روزها برای خرید یک بسته سیگار زر 15 ریالی هم مشکل داشت و همیشه با امید به حضرت حق خدای را سپاس میگفت که رسم عاشقی راه چاپلوسی و تملق را بر او بسته است تا آزاد بگوید و در جرگه احرار زمان باقی بماند.
برای شنیدن صدا روی ادامه مطلب کلیک کنید
خود خواه
گاه گاهی که دلم می گیرد
به تو می اندیشم
خوب در یادم هست
چه شبی بود آن شب!
تو همان نوگل دیرینه و من
برگ زردی که فتاده است به خاک
و من اندر عجب این دیدار
که تو بعد از سال ها
هم چنان زیبایی!
کاش می دانستی
که چه کردی با من
در همان لحظه که لبریز ز شوقت بودم
چشم بر گرداندی
و مرا سوزاندی
من سراپا همه چشم
تو دریغ از یک نگاه
دل که سرشار ز عشق ،
چشم من غرق حضور،
دست هایم بی تاب،
در خیالم همه تو!
و تو از سنگ و نگاهت بی رنگ
آن زمان که به تو روی آوردم
خوب می دانستم
که چه در سر داری
لیک و اما که نشد
تا ز تو دل بکنم
بارها می دیدم
بین من و تو فاصله ها بسیار است
بارها می خواندم
که دلت در گرو اغیار است
نپذیرفتم باز
چشم به راهت ماندم
پیش پايت چه حقير مي ماندم
قلب پاکم چون فرش
زیر پایت افتاد
دست هایم در تب عشق تو هر دم جان داد
و تو چون کوه یخی
همه را خشکاندی
پشت پایت چه غریب
اشک هایم می ریخت
تارو پودم همه یکباره گسیخت
من گمان می کردم
دل تو مال من است
چه خیالات خوشی!
ولی افسوس و دریغ!
قاتل جان من است
یاد من باشد اگر باز نگاری دیدم
نکنم هیچ نگاه
نکنم باز خطا
دور دل نیز حصاری بکشم
نغمه ی عشق فراموش کنم
همه را از دل خود می رانم
از همه می گذرم
به جز از عشق تو ای بلبل شیرین سخنم
روزگارم خوش نیست
ژتونی دارم ، خرده پولی ، سر سوزن هوشی
دوستانی دارم بهتر از شمر و یزید
دوستانی هم چون من مشروط
و اتاقی که که همین نزدیکی است ،پشت آن کوه بلند.
اهل دانشگاهم !
پیشه ام گپ زدن است.
گاه گاهی هم می نویسم تکلیف،می سپارم به شما
تا به یک نمره ناقابل بیست که در آن زندانی است،
دلتان تازه شود - چه خیالی - چه خیالی
می دانم که گپ زدن بیهوده است.
خوب می دانم دانشم کم عمق است.
اهل دانشگا هم،
قبله ام آموزش ، جانمازم جزوه ، مُهرم میز
عشق از پنجره ها می گیرم.
همه ذرات مُخ من متبلور شده است.
دزسهایم را وقتی می خوانم
که خروس می کشد خمیازه
مرغ و ماهی خوابند.
بر خلاف عاشقان من عاشق زنهاي پيرم
عهد كردستم كه غير از پيرزن ياري نگيرم
شاعران دردام زلف خوشگلان افتند دائم
ليك من بر موي اسپيد كهن سالان اسيرم
من مگر ديوانه ام گردم به گرد خوبرويان
كز ادا و غمزه و اطوارشان هر دم بميرم
نوجوانان تازه كار و قيمت عاشق ندانند
قدر من دانند پيران و شوندي دستگيرم
بر وفاي خوبرويان نيست هرگز اعتباري
كز غرور و كبر پندارند ناچيز و حقيرم
هيچ ديدستي كه كس گيرد گلاب از غنچه ي گل؟
غنچه چون گل گشت آيد خود گلابش چون عبيرم
از شراب نو حذر كن غير از دردسر ندارد
من شراب كهنه نوشم خود نصيحت كرده پيرم
دلبر نو باوه هرشب سينما خواهد زچاكر
رستوران گر دير گردد مي كند خورد و خميرم
كيف خواهد عطر خواهد چتر خواهد يار خوشگل
پيرزن با نان و ديزي سازد و كهنه حصيرم
لحظه ی دیدار نزدیک است
باز من دیوانه ام ، مستم
باز می لرزد ، دلم ، دستم
باز گویی در جهان دیگری هستم
های ! نخراشی به غفلت گونه ام را ، تیغ
های ، نپریشی صفای زلفکم را ، دست
و آبرویم را نریزی ، دل
ای نخورده مست
لحظه ی دیدار نزدیک است
مهدی اخوان ثالث
اهل کاشانم
روزگارم بد نیست
تکه نانی دارم خرده هوشی سر سوزن شوقی
مادری دارم بهتراز برگ درخت
دوستانی بهتر از آب روان
و خدایی که دراین نزدیکی است
لای این شب بوها پای آن کاج بلند
روی آگاهی آب روی قانون گیاه
من مسلمانم
قبله ام یک گل سرخ
جانمازم چشمه مهرم نور
دشت سجاده من
من وضو با تپش پنجره ها می گیرم
در نمازم جریان دارد ماه جریان دارد طیف
سنگ از پشت نمازم پیداست
همه ذرات نمازم متبلور شده است
من نمازم را وقتی می خوانم
که اذانش را باد گفته باشد سر گلدسته سرو
من نمازم را پی تکبیره الاحرام علف می خوانم
پی قد قامت موج
کعبه ام بر لب آب
کعبه ام زیر اقاقی هاست
کعبه ام مثل نسیم باغ به باغ می رود شهر به شهر
حجرالاسود من روشنی باغچه است
اهل کاشانم
پیشه ام نقاشی است
گاه گاهی قفسی می سازم با رنگ می فروشم به شما
تا به آواز شقایق که در آن زندانی است
دل تنهایی تان تازه شود
فــريدون مـــــشيری
چه شبي بود و چه فرخنده شبي
آن شب دور كه چون خواب خوش از ديده پريد
كودك قلب من اين قصه ي شاد
از لبان تو شنيد :
"زندگي رويا نيست
زندگي زيبايي ست
مي توان
بر درختي تهي از بار ، زدن پيوندي
مي توان در دل اين مزرعه ي خشك و تهي بذري ريخت
مي توان
از ميان فاصله ها را برداشت
دل من با دل تو
هر دو بيزار از اين فاصله هاست "
حــــميد مصدق
(فريدون مشيری)
تو اگر می دانستی
که چه زخمی دارد
که چه دردی دارد
خنجر از دست عزيزان خوردن
از من خسته نمی پرسيدی
آه ای دوست!
چرا تنهايی .........
ای جان من آخی![]()
*حدس*
گون از نسیم پرسید.
-" دل من گرفته زین جا
هوس سفر نداری
زغبار این بیابان؟ "
" همه آرزویم اما
چه کنم که بسته پایم ... "
" به کجا چنین شتابان ؟ "
- به هر ان کجا که باشد به جز این سرا سرایم "
- " سفرت به خیر اما تو و دوستی خدا را
چو از این کویر وحشت به سلامتی گذشتی
به شکوفه ها به باران
برسان سلام ما را. "
از دوستان عزیز که مطالب خود را می فرستند ممنونم

|
| |
![]() |
بي تو، مهتابشبي، باز از آن كوچه گذشتم، همه تن چشم شدم، خيره به دنبال تو گشتم، شوق ديدار تو لبريز شد از جام وجودم، شدم آن عاشق ديوانه كه بودم. در نهانخانة جانم، گل ياد تو، درخشيد باغ صد خاطره خنديد، عطر صد خاطره پيچيد: يادم آمد كه شبي باهم از آن كوچه گذشتيم پر گشوديم و در آن خلوت دلخواسته گشتيم ساعتي بر لب آن جوي نشستيم. تو، همه راز جهان ريخته در چشم سياهت. من همه، محو تماشاي نگاهت. آسمان صاف و شب آرام بخت خندان و زمان رام خوشة ماه فروريخته در آب شاخهها دست برآورده به مهتاب شب و صحرا و گل و سنگ همه دل داده به آواز شباهنگ يادم آيد، تو به من گفتي: - ” از اين عشق حذر كن! لحظهاي چند بر اين آب نظر كن، آب، آيينة عشق گذران است، تو كه امروز نگاهت به نگاهي نگران است، باش فردا، كه دلت با دگران است! تا فراموش كني، چندي از اين شهر سفر كن! با تو گفتم:” حذر از عشق!؟ - ندانم سفر از پيش تو؟ هرگز نتوانم، نتوانم! روز اول، كه دل من به تمناي تو پر زد، چون كبوتر، لب بام تو نشستم تو به من سنگ زدي، من نه رميدم، نه گسستم ...“ باز گفتم كه : ” تو صيادي و من آهوي دشتم تا به دام تو درافتم همه جا گشتم و گشتم حذر از عشق ندانم، نتوانم! “ اشكي از شاخه فرو ريخت مرغ شب، نالة تلخي زد و بگريخت ... اشك در چشم تو لرزيد، ماه بر عشق تو خنديد! يادم آيد كه : دگر از تو جوابي نشنيدم پاي در دامن اندوه كشيدم. نگسستم، نرميدم. رفت در ظلمت غم، آن شب و شبهاي دگر هم، نه گرفتي دگر از عاشق آزرده خبر هم، نه كني ديگر از آن كوچه گذر هم ... بي تو، اما، به چه حالي من از آن كوچه گذشتم |
و نمی دانستی
من به چه دلهره از باغچه همسایه
سیب را دزدیدم
باغبان از پی من تند دوید
سیب را دست تو دید
غضب آلود به من کرد نگاه
سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک
و تو رفتی
و هنوز ...
سال هاست که در گوش من آرام آرام
خش خش گام تو تکرار کنان
می دهد آزارم
ومن اندیشه کنان٬ غرق این پندارم
که چرا باغچه کوچک ما سیب نداشت ؟!!!
و اما جواب قصه از زبان دختر قصه :
من به تو خندیدم
چون که می دانستم
تو به چه دلهره از باغچه همسایه
سیب را دزدیدی
پدرم از پی تو تند دوید
ونمی دانستی
باغبان
پدر پیر من است
من به تو خندیدم
تا که با خنده خود
پاسخ عشق تو را ٬ خالصانه بدهم
بغض چشمان تو لیک
لرزه انداخت به دستان من و
سیب دندان زده از دست من افتاد به خاک ...
دل من گفت برو
چون نمی خواست به خاطر بسپارد
گریه تلخ تو را
و من رفتم
و هنوز
سال هاست که در ذهن من آرام آرام
حیرت و بغض نگاه تو ٬ تکرار کنان
می دهد آزارم
و من اندیشه کنان ٬ غرق این پندارم
که چه می شد اگر باغچه خانه ما سیب نداشت ؟!!!