مرگ

مرگ 

باز هم یک نفر به سرای ابدی هجرت کرد .و من دوباره به این واژه اندیشیدم:مرگ

 

و عاشق آنم که تجربه اش کنم.نه برای اینکه ازین زندگی خسته ام  نه برای آنکه از


زشتی های این دنیا ی فانی خلاص شوم.......

 

تجربه اش را دوست دارم چون کشف کردن را دوست دارم.......و این حس کنجکاوی را در


من بر می آنگیزد تا منتظر آن باشم...



...و وقتی میبینم تا خدا راه بسی طولانیست غصه دار میشوم..

.

...و هراس دارم که مبادا توشه ی راهم تمام شود و من از حرکت بایستم....

 

براستی کیست که به مرگ علاقه داشته باشد؟نه برای فرار از زندگی.بلکه همان کشف ...

 

مشتاقم بدانم..............

 

اما چه فایده  من که در این جهان هنوز چیزی کشف نکرده ام قطعا پس از مرگ سرم گیج خواهد رفت!


مثل محصلی که درس هایش را برای شب امتحان میگذارد!!!!!!!

تغییر

 

به آرامی مردن را آغاز می کنی

اگر سفر نکنی

اگر چیزی نخواهی

اگر به اصوات زندگی گوش ندهی

اگر از خودت قدر دانی نکنی

ادامه نوشته

بوی سالهای قدیم

بوی سالهای قدیم میآید...سالهایی که نمیدانستم فلسفه ی وجودم را سال هایی که طی شد ولی به نادانی..

 

قلبم! آرامتر.....به تندی میتپد....حق دارد...آن روزها پر از شور و هیجان بود.. پر از تلاطم...

پر از عطر بهار نارنج...و دوستانی که با آن ها زندگی میکردم.....و  آواز صدای غم زده ی من

 


ادامه نوشته

داستانک

استاد دانشگاه با این سوال شاگردانش را به چالش ذهنی کشاند
آیا خدا هر چیزی که وجود دارد را خلق کرد؟
شاگردی با قاطعیت پاسخ داد : بله او خلق کرد
استاد گفت: اگر خدا همه چیز را خلق کرد, پس او شیطان را نیز خلق کرد. چون شیطان نیز وجود دارد و مطابق قانون که کردار ما نمایانگر ماست , خدا نیز شیطان است
شاگرد آرام نشست و پاسخی نداد. استاد با رضایت از خودش خیال کرد بار دیگر توانست ثابت کند که عقیده به مذهب افسانه و خرافه ای بیش نیست
شاگرد دیگری دستش را بلند کرد و گفت: استاد میتوانم از شما سوالی بپرسم؟
استاد پاسخ داد: البته
شاگرد ایستاد و پرسید: استاد, سرما وجود دارد؟؟
استاد پاسخ داد: این چه سوالی است البته که وجود دارد. آیا تا کنون حسش نکرده ای؟
مرد جوان گفت: در واقع آقا, سرما وجود ندارد. مطابق قانون فیزیک چیزی که ما از آن به سرما یاد می کنیم در حقیقت نبودن گرماست،در واقع سرما وجود ندارد. این کلمه را بشر برای اینکه از نبودن گرما توصیفی داشته باشد خلق کرد
شاگرد ادامه داد : استاد تاریکی وجود دارد؟
استاد پاسخ داد: البته که وجود دارد
شاگرد گفت: دوباره اشتباه کردید آقا! تاریک هم وجود ندارد. تاریکی در حقیقت نبودن نور است. نور چیزی است که میتوان آنرا مطالعه و آزمایش کرد. اما تاریکی را نمیتوان ، تاریکی واژه ای است که بشر برای توصیف زمانی که نور وجود ندارد بکار ببرد
در آخر مرد جوان از استاد پرسید: آقا, شیطان وجود دارد؟؟
استاد که زیاد مطمئن نبود پاسخ داد: البته همانطور که قبلا هم گفتم. ما او را هر روز می بینیم. او هر روز در مثال هایی از رفتارهای غیر انسانی بشر به همنوع خود دیده میشود. او در جنایتها و خشونت های بی شماری که در سراسر دنیا اتفاق می افتد وجود دارد. اینها نمایانگر هیچ چیزی به جز شیطان نیست
و آن شاگرد پاسخ داد: شیطان وجود ندارد آقا. یا حداقل در نوع خود وجود ندارد. شیطان را به سادگی میتوان نبود خدا دانست. درست مثل تاریکی و سرما. کلمه ای که بشر خلق کرد تا توصیفی از نبود خدا داشته باشد. خدا شیطان را خلق نکرد. شیطان نتیجه آن چیزی است که وقتی بشر عشق به خدا را در قلب خودش حاضر نبیند. مثل سرما که وقتی اثری از گرما نیست خود به خود می آید و تاریک که در نبود نور می آید

....آن مرد جوان همان آلبرت انیشتین بود

طناب

داستان درباره يك كوهنورد است كه مي خواست از بلندترين كوه ها بالا برود. او پس از سالها آماده سازي، ماجراجويي خود را آغاز كرد. ولي از آنجا كه افتخار كار را براي خود مي خواست تصميم گرفت تنها از كوه بالا برود.
شب، بلنديهاي كوه را تماماً‌ در بر گرفت و مرد هيچ چيز را نمي ديد. همه چيز سايه بود.
اصلاً ديد نداشت و ابر روي ماه و ستاره ها را پوشانده بود. همانطور كه از كوه بالا مي رفت، چند قدم مانده به قله كوه، پايش ليز خورد و در حاليكه به سرعت سقوط مي كرد. از كوه پرت شد.
در حال سقوط فقط لكه هاي سياهي را در مقابل چشمانش مي ديد و احساس وحشتناك مكيده شدن بوسيله قوه جاذبه او را در خود مي گرفت.
همچنان سقوط مي كرد و در آن لحظات ترسناك، همة رويدادهاي خوب و بد زندگي، به يادش آمد.
اكنون فكر مي كرد مرگ چقدر به او نزديك است و ناگهان احساس كرد كه طناب به دور كمرش محكم شد. بدنش ميان آسمان و زمين معلق بود و فقط طناب او را نگه داشته بود. در اين لحظه سكون، برايش چاره اي نماند جز اينكه فرياد بكشد.
«خدايا كمكم كن»
ناگهان صداي پرطنيني كه از آسمان شنيده مي شد جواب داد : از من چه مي خواهي ؟
گفت :خدايا نجاتم بده !
ندا آمد : واقعاً باورم داري، طنابي را كه به كمرت بسته اي پاره كن.
يك لحظه سكوت و مرد تصميم گرفت با تمام نيرو به طناب بچسبد.
گروه نجات مي گويند: روز بعد يك كوهنورد يخ زده را مرده پيدا كردند.
بدنش از يك طناب آويزان بود و با دست هايش محكم طناب را گرفته بود و او فقط يك متر از زمين فاصله داشت.

شما چقدر به طنابتان وابسته ايد ؟ آيا حاضريد آن را رها كنيد؟
در مورد خداوند هرگز يك چيز را فراموش نكنيد.
هرگز نبايد بگوييد كه او شما را فراموش كرده يا تنها گذاشته است.
هرگز فكر نكنيد كه او مراقب شما نيست.
به ياد داشته باشيد كه او همواره شما را با دست خود نگه داشته است.
خداوند هميشه نگهدارتان باد.

داستانک

فردي از پروردگار درخواست نمود تا به او بهشت و جهنم را نشان دهد ، خداوند پذيرفت. او را وارد اتاقي نمود که جمعي از مردم در اطراف يک ديگ بزرگ غذا نشسته بودند. همه گرسنه ، نا اميد و در عذاب بودند . هر کدام قاشقي داشت که به ديگ مي رسيد ولي دسته قاشق ها بلند تر از بازوي آن ها بود ، به طوري که نمي توانستند قاشق را به دهان شان برسانند ! عذاب آن ها وحشتناک بود .

 آن گاه خداوند گفت : اکنون بهشت را به تو نشان مي دهم . او به اتاق ديگري که درست مانند اولي بود وارد شد . ديگ غذا ، جمعي از مردم همان قاشق هاي دسته بلند ... ولي در آن جا همه شاد و سير بودند . آن مرد گفت : نمي فهمم ؟ چرا مردم در اين جا شادند در حالي که در اتاق ديگر بدبخت هستند ، با آن که همه چيزشان يکسان است ؟ خداوند تبسمي کرد و گفت : خيلي ساده است ، در اين جا آن ها ياد گرفته اند که يکديگر را تغذيه کنند . هر کسي با قاشق غذا در دهان ديگري مي گذارد ، چون ايمان دارد کسي هست که در دهانش غذايي بگذارد .

آفرینش

نمی دونم تا به حال براتون پیش اومده در مورد آفرینش فکر کنین یا نه؟

اینکه چرا به دنیا اومدیم و خدا از اینکه انسان رو خلق کرده چه هدفی داشته خیلی جواب شنیدیم ولی آیا واقعا جوابا قانع کننده بوده من یکی که اصلا قانع نشدم.نمی خوام اینجا بیام فلسفه بافی کنم و جواب بگیرم منظور من بیشتر به خاطر نتایجی است که بعد این تفکر پیش میاد.

فکر کردن به این موضوع دو جور واکنش به همراه داره:

1.افسردگی

 2.نشاط و رهایی از دغدغه های روز مره

مورد اول ممکنه بهش برخورد کرده باشین نمی دونم کوتاه مدت بوده یا بلند مدت برا خود من که کوتاه بوده و خدا نکنه که بلند مدت باشه چرا که در اومدن از این افسردگی یه کم سخته و بعضی مواقع باعث میشه که ادم به کل از زندگی عقب بمونه.

 

ادامه نوشته